استوری

عکس استوری فیک کباب

عکس استوری فیک کباب

عکس پروفایل از کباب , عکس پروفایل کباب , عکس کباب کوبیده hd , عکس استوری کباب با کیفیت hd

استوری فیک کباب کوبیده , استوری کباب زدن , استوری کباب بازی

🍖🍗🍢🥣🍤🦪🍢🌯

عکس استوری کباب مرغ

عکس استوری فیک کباب

به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش
می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»
چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت: «اون بیستی که دادی خیلی چسبید» گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.» خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم. گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.» نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود، خدا…. فقط سرد بود.

عکس استوری کباب گوسفندی

🍖🍗🍢🥣🍤🦪🍢🌯🍖🍗🍢🥣🍤🦪🍢🌯

عکس استوری کباب کوبیده

معاون مدرسه گفته بود هر چیزی که شما را در مدرسه اذیت می‌کند، بنویسید. من، سر برگه آرزوها فهمیده بودم که نباید به آدم بزرگ‌ها راستش را بگویم. برای همین نوشتم از همه چیز راضیم. حتا نگفتم فرشیدبوفالو مجبورم می‌کند نوک مداد نوکی بخورم و اسدلله از میزپشتی، نیشگونم می‌گیرد.

اما مملی داشت حسابی برگه‌اش را پر می‌کرد. حتا نوشته بود مرتضا، دوبار پایم را لگد کرده. بهش گفتم «یعنی واقعن هیچ چیز مهمتری نیست تو رو اذیت کنه؟» گفت «مثلن خودت چیا رو گفتی؟» الکی گفتم «من نوشتم بوفه مدرسه نباید چیزایی بیاره، که ماها نتونیم بخریم.» مملی گفت «خر خدایی تو.» یعنی خیلی می‌فهمی. گفت «الان یه چیز حسابی می‌نویسم.»

بعد نوشت: «بیشتر از همه، بوی غذای بهمنی ما را اذیت می‌کند.» گفتم «بنویس پرتقال و موزم هم میاره.» نوشت. گفتم «ساعت ماشین حسابیش هم منو اذیت می‌کنه. دیدی چقدر دکمه داره؟» خندید و گفت «خر خدایی تو.» بعد از بابای بهمنی نوشت که یک عکس رنگی با کت و شلوار مشکی داشت، جلوی پرچم ایران و قیافه‌اش جوری بود که آدم اذیت می‌شد.

فرداش، آقای معاون، مملی را صدا کرد. وقتی برگشت، حسابی گریه کرده بود. گفتم «چی شده فین فینو؟» گفت «برگه رو به بابام نشون دادن. گفتن از نمره انضباطم‌هم کم میشه.» گفتم «آدم بزرگا اینطورین. هر چی ما بنویسیمو اونا هم به هم نشون می‌دن.» گفت «ما نباید راستشو می‌گفتیم خر خدا.» گفتم «صحیح است.» بعد براش تعریف کردم که توی برگه آرزوها نوشته بودم دوچرخه می‌خواهم، که به بابام گفتند و حسابی ازش اردنگی خوردم که چرا ننوشته‌ام آرزویم سلامتی پدرمادر و ظهور امام زمان است.

وقت ناهار که شد، بهمنی چلوکباب داشت. کباب دوسیخ با یک نصفه نارنج که هر چند دقیقه یکبار، آبش را می‌گرفت روی برنج. من، هنوز فشار انگشت‌های بهمنی دور پوست سبز نارنج را یادم است و ساعت ماشین حساب دارش و بوی ناهارهایش را. حتا حالا که سالها گذشته می‌توانم همه چیز را مو به مو تعریف کنم. همه چیزهایی که حالا رنگ و شکل دیگری گرفته و هر روز، قسمتی‌اش آشکار می‌شود.
عکس استوری فیک کباب
من موافق پخش عکس‌های خصوصی و عمومی هیچ آقازاده و بنده‌زاده‌ای نیستم. با این حال، گمان می‌کنم چیزی که بیشتر از همه، آدم‌های دورو برم را اذیت می‌کند، بویی است که از این عکس‌ها بیرون می‌ریزد و فخری است که می‌فروشند به دیگران. و شاید هم عکسی است که بابایشان جلوی پرچم ایران گرفته، همان پرچمی که توی جبهه، دست باباهای ما بوده. بابای ما، با دست‌های سرخ. بابای مملی، با کلاه خود سوراخ و پیشانی شکافته.

عکس استوری کباب کوبیده با گوچه و فلفل

🍖🍗🍢🥣🍤🦪🍢🌯

 

من دنیای قدیم را خیلی بیشتر دوست داشتم
وقتی که انقدر راحت نمیشد عکسهای خوش گذرانی هایت را ببینم
وقتی که فکر میکردم لابد مشغول کاری یا تنهایی یا تازه خوابت برده است خیلی بهتر بود
خیلی روزها قشنگ تر میگذشت …
در دنیای قدیم همه چیز بیشتر با آدم راه می آمد…
دنیای قدیم محصور خیالات بود..چیزهایی که دوست داشتم خیال کنم..اینکه مثلا همین الان تو هم فرو رفته ای توی راحتی و به من فکر میکنی و لابد مثل همیشه زیر لب میگفتی “خیلی بی معرفتی”
و دهانت همان شکلی میشد که دوست دارم و دل آدم را با معصومیتش کباب میکرد..
اما با این مثلااا امکانات من به راحتی میتوانم ببینم چه پیراهن های جدیدی خریده ای..جاکلیدی ات را عوض کرده ای یا نه..موهایت چقدر بلند شده یا نشده و ریش گذاشته ای یا ته ریش یا هیچ کدام…میشود دایره ی دوستانت را مدام چک کرد و از کوچکترین نشانه ای از تو در هرکجایی با خبر شد..برنامه ی روزانه ات ..پاتوق های جدیدت ..کشف های جدیدت ..
همه را میتوانم در کسری از ثانیه بفهمم..
حتی دلتنگی را هم میشود با این مثلا امکانات کمترش کرد..
و وقتی دلتنگی کمتر شد…
میتوانی راحت تر ساکتش کنی و به زندگی ادامه بدهی…
عکس استوری فیک کباب
چقدر من آن روزها را دوست داشتم…
که نمیشد فهمید کجایی..چه میکنی و چه توی کله ات میگذرد…
اما الان با چند سرچ کوچیک میتوانم بگویم دیروز با چه کسی کجا بوده ای و تعطیلات آخر هفته ات را با چه کسانی خندیده ای…
حتی میتوانم بفهمم چقدر امروز شاد بوده ای
یا امشب چقدر بدخلق و گوشه گیر شده ای..
و فلان آهنگ عجیب آرامت کرده است..
دیگر هیچ علامت سوالی وجود ندارد
این دسترسی ها… این دم دست بودن های لعنتی لالمان کرده ست…
هیچ فضولی خفقان آوری..
که نشود جلویش را گرفت و دوباره سراغ هم را گرفت..
هیچ راهی وجود ندارد
میدانی که ظاهراً خوبم
میدانم که ظاهراً خوبی
و سکوت محض…
و صدای سوتی که توی سرمان تکرار میشود
..
من دنیای قدیم و بی خبری هایش را خیلی دوست داشتم
همه ی تلاشش را میکرد و به هم نزدیکمان کند..
اما حالا
هم من…هم تو
هرشب در سکوت به همدیگر فکر میکنیم و سرمان را محکمتر توی بالش فشار میدهیم…
و صدای سوت…

عکس استوری فیک کباب

عکس استوری کباب سوسیس هات داگ در باربیکیو

🍖🍗🍢🥣🍤🦪🍢🌯

به گمانم آلزایمر گرفته ام..
خیلی چیزها را فراموش میکنم..
گوگلش کردم و فهمیدم گمانم بیجا هم نبوده است.
“آلزایمر زودرس”

کلی عوامل وجود دارد که باعث آلزایمر زودرس می شود.
توی یکی از سایتها نوشته بود از چیزهایی که به صورت مکرر فراموشتان میشود لیستی تهیه کنید…
نوشتم که
فراموشم میشود که تو نیستی
رفته ای
فراموشم میشود به اندازه ی یک نفر دمی کباب بپزم
یا قورمه سبزی را ترش نکنم
فراموشم میشود لباسهایت را بدهم به فقیر
و کتابهایت را برای دوستانت بفرستم
فراموشم میشود که دیگر با هم زندگی نمیکنیم
که دیگر پیش هم نمی خوابیم
که دیگر برایم کتاب نمیخوانی
مدام همه چیز را فراموش میکنم و لحظه ای که یادم می آید میلرزم و به خودم میپیچم
یا مثلا ظهر دیروز فراموش کردم که تو نیستی و دو لیوان چای ریختم ، پرده ها را کنار زدم ،صفحه ی بَنان ات را گذاشتم صدایش را زیاد کردم و ولو شدم روی راحتی و همین که سرم را برگرداندم سمتت…جای خالی ات تمام تنم را لرزاند…
فراموشم میشود که دیگر چهارشنبه شب ها فیلم نمیبینیم و
قهوه های دمیِ مخصوصت را نمیخوریم
یا مثلا همین دیشب توی فروشگاه فراموشم شد و برایت مجله و شامپو خریدم
فراموشم میشود که عکسهایت را نگاه نکنم
که لباسهایت را نفس نکشم
یا مثل همین دیروز
فراموشم شد که توی بالشت غرق نشوم…
که بی فایده ست..که تو رفته ای..که دیگر نیستی…
به گمانم آلزایمر گرفته ام
بوی فراموشی میدهم
خانه ام مدتهاست بوی فراموشی میدهد و تو خیلی زودتر از من بویش را حس کرده بودی که… بویش كلافه ام کرده ست.چسبیده به دیوار های خانه و تمام عودها و اسپری ها و گل ها بی فایده اند…
آلزایمر…
آلزایمر لعنتی…

عکس استوری فیک کباب

عکس استوری کباب مرغ در باربیکیو

 

🍖🍗🍢🥣🍤🦪🍢🌯

مرا دوست بدار…!!!

ناهار را خورده ایم و زیر آفتاب کم جان آبان دراز کشیده ایم،حرف می زنیم و می خندیم و زندگی زیباتر از همیشه است…
برایم ” اون دو تا مست چشات ” را می خوانی و فرو می رویم در لذت…
اما… می دانی!؟
ته چین های من همیشه این همه معرکه نخواهند بود و موهایم تا ابد بوی پرتقال های آن کوچه ی دراز نزدیک دریا را نخواهد داد.
زندگی می گذرد،روزهای دوری می آیند، بهارهای زیادی را تجریه خواهیم کرد و زیر چشم هایم چروک خواهد افتاد…
روزهایی خواهند آمد که کباب تابه ای ام زیادی برشته می شود و شاید برای چند ماه وقت نکنم روی ماست و خیار،انگور بکشم…
آن روزها من زن جا افتاده ای خواهم بود که روی یخچالش پر است از عکس های سه – چهار نفره ی شاد.
روزهایی خواهند آمد که خط لبخندم خیلی عمیق تر از حالا می شود و رسیدگی به تمرین های علوم برایم مهم تر از دیدن میس یونیورز و الهام گرفتن از مدل لباس ها خواهد بود.

اما مرا دوست بدار،مرا دوست بدار وقتی کمی چاقتر يا خيلي لاغرشدم و يا بعداز ساعات کاری طولانی دمق و بی حوصله به خانه آمدم و موهایم زیر مقنعه بد حالت شد…!!!
مرا دوست بدار وقتی روی کتاب هایم خوابم برد و جشن های خانوادگی را نیامدم…
مرا دوست بدار وقتی ریشه ی موهایم سفید شد و ناخن هایم را ته گرفتم…
عکس استوری فیک کباب
مرا دوست بدار زیرا که آدم سخت محتاج است به دوست داشته شدن…!!!

حتی بیشتر از آنکه دوست بدارد نیاز دارد دوستش بدارند،تو خوب می دانی که همیشه موافق سالم زندگی کردن و شاد بودن بوده ام اما این را هم می دانی که روزگاری که 50 ساله شدم دوست دارم یک 50 ساله ی 50 ساله باشم نه یک 50 ساله ی بی اعتماد به نفس که شناسنامه اش را پشت بوتاکس های متعدد پنهان می کند و ترکیب خنده داری از دست های چروک و پروتز های تازه گذاشته شده شود…
با من زندگی کن،جوانی کن و ” زمان ” را بپذیر و هرگز آن را از بوسه هایم، آینه ی من و فکر خودت خط نزن…
روزی که موهای جلوی سرت کم و سفید شد و حوصله ی کشف رستوران های جدید را نداشتی،روزی که رانندگی بیشتر از دو ساعت خسته ات کرد و بالشت طبی باراد خریدی، روزی که ساده لوحانه فکر کردی با اچ دی ویژن دید در شبت بهتر می شود و دکتر توصیه کرد وقت خوابیدن سرت را کمی بالاتر بگذاری …!!!
برای خاطر خاطرات خوبی که با هم داشتیم، برای خاطر جوانی مان که در گذر سالها جا ماند برای خاطر الان که همیشه یادت هست وقت رد شدن از خیابان دستم را بگیری…
و برای خاطر انسان…
تو را دوست خواهم داشت…

 

عکس استوری کباب مرغ زعفرانی

🍖🍗🍢🥣🍤🦪🍢🌯

عکس استوری فیک کباب

مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ،
آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ،
از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ،
از لپ هام گرفت تا گل بندازه
تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده

خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم
گفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره
گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره

حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت :
کجا بودم مادر ؟ آهان
جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود
بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ
سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را
ریختند تو باغچه و گفتند :
تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها
گفتم : آخه ….
گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه

بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه ،
همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم
به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم، دوست داشتن چیه ؟
عادت میکنی

بعد هم مامانت بدنیا اومد
با خاله هات و دایی خدابیامرزت ،
بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد
یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد
نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ،
یعنی اون می رفت ، می گفتم : اقا منو نمی بری ؟
می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون

می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ،
گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش

مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت :
آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه
اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد
دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم ، ولی نگفت
حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه

گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم
آی می چسبید ، آی می چسبید

دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر
ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود ،
اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم

یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟
گفت : هیس ، دیگه چی با این عهد و عیال ، همینمون مونده که انگشت نما شم
مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت:
می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم
یهو پیر شدم ، پیر
عکس استوری فیک کباب
پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد
آخیش خدا عمرت بده ننه
چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس

به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش
هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و …

گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی
گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند

خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ،
اینقدر به همه هیس نگید
بزار حرف بزنن
بزار زندگی کنن
آره مادر هیس نگو ، باشه؟
خدا از “هیس “خوشش نمياد…
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻣﯿﺸود ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ ﻣﯿﺸود ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﻣﯿﺸود ﺭﻗﺼﯿﺪ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺳﺮﻃﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸود از زندگی گفت
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﻭﯾﻠﭽﺮ ﻣﯿﺸود قدم زد
ﻭﻟﯽ
ﺑﺎ یک ﺁﺩﻡ بی احساس،
ﻧﻪ ﻣﯿﺸود ﺣﺮﻑ ﺯﺩ،ﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ،ﻧﻪ ﻗﺪﻡ ﺯﺩ ﻭ ﻧﻪ ﺷﺎﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ !!!!
یک ضرب المثل چینی می گوید برنج سرد را می توان خورد،
چای سرد را می توان نوشید اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد…
مهم نیست کف پاتو شستی یا نه؟!
حتی مهم نیست کف پات نرمه یا زبر

اما این مهمه

که وقتی از زندگی کسی رد می شی ؛
رد پای قشنگی از خودت به جا بگذار

همیشه میشه تموم کرد
فقط بعضی اوقات دیگه نمیشه دوباره شروع کرد..

🍖🍗🍢🥣🍤🦪🍢🌯

عکس استوری فیک کباب

عکس استوری کباب مرغ زعفرانی

عکس پروفایل جوجه کباب

عکس پروفایل جوجه کباب

عکس استوری فیک کباب

عکس پروفایل از کباب کوبیده

دانلود عکس پروفایل کباب

دانلود عکس پروفایل کباب مرغ

دانلود عکس پروفایل کباب مرغ

دانلود عکس پروفایل کباب ,

عکس استوری فیک کباب

دانلود عکس پروفایل کباب کوبیده

دانلود عکس پروفایل کباب کوبیده

دانلود عکس پروفایل کباب کوبیده

عکس پروفایل کبابی ,

عکس پروفایل کبابی

 

عکس پروفایل کباب در بیرون

 

عکس پروفایل کباب در بیرون

عکس پروفایل کباب در بیرون

عکس پروفایل کباب در بیرون

عکس پروفایل کباب در بیرون

عکس پروفایل کباب در بیرون

عکس پروفایل کبابی ,

عکس استوری فیک کباب

استوری کباب کوبیده

عکس استوری فیک کباب

عکس پروفایل کبابی ,

عکس استوری فیک کباب

منبع : سایت بزرگ پروفایل پیکچررز

کانال تلگرام

ali jahan

علی هستم 27 ساله عاشق دنیای عکس و عکس نوشته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا